شرح و بررسی نامههای امیرالمؤمنین(ع) به معاویه در نهج البلاغه

شرح نامه دهم نهجالبلاغه شده و بخشهایی از گفتوگوی امیرالمؤمنین(ع) را با محوریت توصیههای اخلاقی و خطرات غرور، غفلت و انس گرفتن با ستایش دیگران مورد بررسی قرار میدهیم.
به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، حجتالاسلام محمدمهدی طباخیان به شرح و بررسی نامه دهم نهجالبلاغه پرداخته و ضمن بیان نکات اخلاقیِ مستفاد از کلام امیرالمؤمنین(ع)، به اهمیت توجه انسان به خطاهای نفسانی و بیتوجهی به عناوین ظاهری اشاره میکند.
بسم الله الرحمن الرحیم؛
خداوند به دل این عزیزان بازمانده، صبر و رضایت عطا فرماید. برخی از این مصیبتهای اخیر بسیار سنگین بودهاند. بهعنوان مثال، برخی از آنها حتی در حد تصور نیز نیستند. دیروز در کرج مهمان مردم عزیز آن شهر بودم. امام جمعه محترم آنجا، حضرتآیتالله حسینی همدانی، که استاد بنده نیز هستند، پیش از آغاز سخنرانیام به من فرمودند که امروز در کرج تشییع جنازه خانوادهای را داریم که پانزده نفر از اعضای آن با یکدیگر به شهادت رسیدهاند. بسیار عجیب است. فرد بازمانده از این حادثه از این پس چه باید بکند؟
دیروز در مدرسه امام صادق شهرک غرب مهمان بودم. پیش از آغاز منبر، تصویری مقابل من بود که در خیابانهای تهران نیز نصب شده بود. خانوادهای ششنفره که پنج نفرشان – پدر و مادر – شهید شدهاند و گفتهاند تنها یک پسر باقی مانده که احتمالاً در کلاس هفتم یا هشتم تحصیل میکند. این مصیبت بسیار عجیبی است. تنها از خداوند میخواهیم که به دلهای این افراد صبر عنایت فرماید. انشاءالله که خودش در دلهای آنان شادی، نشاط و امید بیاورد.
اما ما نیز وظایفی داریم. بهنظر میرسد هر فردی باید هر کاری که از دستش برمیآید برای این خانوادهها انجام دهد، بیچشمداشت و بیدریغ.
با هم به سراغ نامه دهم نهجالبلاغه میرویم. حضرت امیرالمؤمنین(ع) در این نامه با معاویه بن ابیسفیان گفتگو میکنند. در فراز اول که میخوانیم، حضرت مشغول گفتگوهایی با معاویه از جنس گفتگوهای اخلاقی و تذکرات اخلاقی هستند.
اکنون مناسب است این نکته را بیان کنم. خداوند حاجآقای قرائتی را حفظ فرماید. ایشان مثال خوبی داشتند و میفرمودند گاهی اوقات هنگام شنیدن این مباحث، خود را مخاطب آن نمیدانیم و میگوییم: «این خطاب به ما که نیست. حضرت به معاویه میفرمایند شما این کار را بکنید.» حال آنکه یک خطیب نیز میتواند بگوید: «آقا، بالاخره معاویه نیز انسان بوده، ممکن است شما نیز دچار این حالت شوید، تلاش کنید شما نیز چنین نشوید.»
مثال ایشان این بود: میگفتند دیوانهای وارد مسجد شد و شروع به فحش دادن به همه کرد. همه میخندیدند زیرا کسی خود را مخاطب نمیدانست. سپس آن دیوانه به فکر افتاد و گفت: «چرا هرچه میگویم به کسی برنمیخورد؟» پس شروع کرد با اشاره به افراد گفتن: «با تو بودم، با تو بودم، با تو بودم.» در این هنگام همه به دنبالش افتادند و او را بیرون کردند.
در مباحث اخلاقی، ما مقاومت درونی زیادی داریم. یعنی هرگاه این مطالب را میشنویم، میگوییم: «خب، این که با ما نیست.» پس از برنامه جلسه پیش، بسیاری به من پیام دادند و گفتند: «سفیدشویی.» گفتم: «نه، من مستقیم میگفتم با تو بودم. چرا متوجه نمیشوید؟ من اول با خودم و سپس با همه صحبت میکنم. آقا، این نفس در من نیز هست، در دیگران نیز هست.»
نفس دوست دارد فرار کند. مانند دوران کودکی که پنج کودک در خانه هستند و مادر میپرسد: «کی سفره را جمع میکند؟» همه روی خود را برمیگردانند. زیرا اگر خطاب من قرار بگیرم، هزینه دارد – باید بلند شوم، خود را تکان دهم، حرکتی انجام دهم. منصفانهترین حالت برای نفس من این است که اصلاً با من نبوده و من که مشخصاً انسان خوبی هستم.
گاهی اوقات اینگونه میشود. دیدهام برخی از مؤمنین هنگامی که تذکر اخلاقی از امیرالمؤمنین(ع) بیان میکنی، اینگونه نگاه میکنند تا ببینند چه کسی را پیدا کنند تا دستش را بگیرند و بگویند: «با تو هستش.» یعنی گاهی اینقدر مقاومت در پذیرش نکات اخلاقی داریم.
امیرالمؤمنین(ع) با معاویه گفتگو میکند و میفرماید: «ببین، من نگرانی بزرگی دارم. به دلیل اینکه تو فریب این عناوین را خوردهای، این لباس و پوششی که بر تن کردهای، اصل مطلب را بر تو پنهان کرده است. و من میدانم روزی خواهد آمد که همه این عناوین کنار میروند و تو میمانی و خودت. و تو عادت کردهای که با این لذائذ دنیا فریب بخوری، این لذائذ دنیا تو را دعوت میکنند و تو اجابت میکنی، به تو امر میکنند و تو اطاعت میکنی.»
«وَ إِنَّهُ یُوشِکُ أَنْ یَقِفَکَ وَاقِفٌ عَلَی مَا لَا یُنْجِیکَ مِنْهُ مِجَنٌّ » – این شاید یکی از تلخترین جملات امیرالمؤمنین(ع) که از آینده خبر میدهد، همین است. ایشان میفرمایند این مسیر شما را به جایی میرساند که نفس و شیطان شما را میبرند و در لب پرتگاهی قرار میدهند که در آن لحظه هیچ سپر و نجاتی نداری و با چشمان خود میبینی که باید سقوط کنی و نمیتوانی بازگردی. به آن سمت نرو، همین الان بازگرد.
«مَا لَا یُنْجِیکَ مِنْهُ مِجَنٌّ» – تو را به پرتگاهی میبرد که بازگشت از آن متصور نیست، نمیتوانی نجات بدهی.
عمده مصائب اخلاقی همینگونه است. روز اول اگر عیبی دارم، این عیب آنقدر نمود ندارد. اما هرچه تبلور پیدا میکند، به آن اجازه ظهور و بروز میدهم، تا به نقطهای میرسد که دیگر خودم نیز آن را دوست ندارم، میفهمم آسیب میبینم، اما نمیتوانم بازگردم.
ایشان میفرمایند: «هَذَا الْأَمْرُ» – همین الان دست از این خطاها بردار. همین الان. وگرنه به آن پرتگاه میرسی و دیگر بازگشتی نیست.
البته این «هَذَا الْأَمْرُ» را میتوانیم در موضوعات حکومتی و اصل خلافت نیز در نامه امیرالمؤمنین(ع) بدانیم. ایشان میفرمایند همین الان از این ادعاهای باطل دست بردار. وگرنه گمان نکن شکست و پیروزی در دنیاست. من علی و تو معاویه، روزی مرگ را تجربه خواهی کرد. من میمانم و عملکردم، تو میمانی و عملکردت.
«خُذْ أُهْبَةَ الْحِسَابِ» خود را برای حساب آن روز آماده کن. تو باید پاسخ بدهی.
گاهی اوقات این واگذاری به خدا از سر ضعف نیست. بزرگترین حکم اوست. گاهی به برخی از دوستان میگویم: «ببینید، اصل انتقام از خون شهدا بر عهده ما نیست. خداوند خواهد گرفت.» میگویند: «حاجآقا، یعنی میخواهید سر و ته قضیه را هم بیاورید؟» میگویم: «نه، ما نیز انشاءالله خواهیم گرفت. رهبری نیز فرمودهاند که میگیریم. ما در خیابان خواهیم ماند، نیروهای مسلح ما نیز انشاءالله با قدرت خواهند ایستاد و این انتقام را خواهند گرفت.»
اما این انتقام، اصلاً انتقام نیست. ما چه ضربهای میتوانیم بزنیم که بگوییم انتقام این ۱۶۸ دختر و پسر کودک را گرفتهایم؟ گرفته نمیشود. اصل این انتقام را خداوند میگیرد، زیرا او میتواند. او منتقم اصلی است. انشاءالله حضرت صاحبالأمر(عج).
آقا میفرمایند: «شَمِّرْ لِمَا قَدْ نَزَلَ بِکَ» – ایشان در اینجا نیز بسیار زیبا از آرایه ادبی استفاده میکنند. اعراب لباسهای بلند یکپارچه میپوشیدند و جلوی لباس باز بود. هنگامی که میخواستند وارد آب شوند، به زمین زراعی بروند، کاری با زور انجام دهند یا چیزی سنگین را بلند کنند، «شَمَّرَ» میکردند – یعنی دامن پیراهن خود را گرفته و به جیبش وصل میکرد، آن را جمع میکرد و به شال خود میبست. هنگامی که کسی این کار را میکرد، همه میفهمیدند که خود را برای کاری سخت آماده میکند.
حضرت میفرمایند: «شَمِّرْ» – همین الان دامنت را بالا بزن برای اتفاقات سختی که به واسطه این جنایات تو رقم خواهد خورد. خودت را آماده کن.
«وَ لَا تُمَکِّنِ الْغُوَاةَ مِنْ سَمْعِکَ» – از اطراف خودت، کسانی که بر گوش تو مسلط شدهاند، دور کن. این مشاوران تو که اطرافت را گرفتهاند، واقعیتهای میدان را نیز به تو نمیگویند، دارند داستان را برای تو وارونه تعریف میکنند.
همین الان دشمن ما نیز چنین است. شاید اگر به این رئیسجمهور خبیث آمریکا اطلاعات درستی از میدان داده میشد، در تصمیماتش تجدیدنظر زیادی میکرد. مشخص است که از کف میدان اطلاعات دقیقی ندارد. عمده کارگزاران دچار این بحران میشوند – افرادی پیدا میشوند که در کنار آنان قرار میگیرند، بر گوش آنان مسلط میشوند، آنچه را که میخواهند به او تحویل میدهند و خواسته خود را از او میگیرند.
آقا میفرمایند: «مراقب باش معاویه، اطرافت اینان را گرفتهاند. من از سر خیرخواهی به تو میگویم، خودت بشنو، خودت تصمیم بگیر، اینان را از خودت دور کن.»
اکنون درباره دشمن گفتیم، درباره معاویه گفتیم. حال کمی نیز درباره خودمان بگوییم. ما نیز همینگونهایم. گاهی اوقات گوش ما به شنیدن تشکر عادت میکند. سپس اگر کسی از ما انتقاد کند، شب که به خانه بازمیگردم میگویم: «این چه آدم بیانصافی بود.» نه، شاید سخنش درست بود. گوش خود را به شنیدن تنها چیزهایی که ما را خوشحال میکند، عادت ندادهایم.
عادت نکنیم همیشه گروهی دورمان باشند که بگویند: «استاد سلام علیکم، به به، چه انسان فرزانه فرهیختهای.» به همین دلیل گاهی امیرالمؤمنین(ع) در نهجالبلاغه اشاره میکنند و میفرمایند: «بدترین دوستان تو کسانی هستند که از تو تعریف میکنند.» اینان را از خودت دور کن. اینان به مرور بر گوش تو مسلط میشوند، واقعیتهای دنیایت وارونه میشود، اصلاً وارد توهم میشوی. یعنی واقعاً اینان مانند مواد مخدر عمل میکنند.
استادی در دانشگاه – بالاخره همه ما تجربه داریم – میخواهد پایاننامه یا رساله دکتری خود را دفاع کند. «آقای دکتر، چه انسان فرزانهای، دور شما بگردم.» سپس ایشان میرود و فکر میکند بیست سال در این فضا رشد کرده است. کلاسی که در اختیار من بوده، هرچه خواستهام گفتهام، چه کسی جرات مخالفت داشته است؟ سپس ناگهان میبینیم کسی به او میگوید: «آقا، دنیا اینگونه نیست»، و تندی میکند. تو خودت را به معنای واقعی کلمه، معتاد شنیدن طیف خاصی از سخنان کردهای. این را بشکن.
این توصیه برای مسئولین خودمان نیز هست. انشاءالله این جنگ به پایان میرسد، قرار است این کشور را با یکدیگر مدیریت کنیم. همین الان با امیرالمؤمنین(ع) عهد ببندیم و بگوییم انشاءالله چنان با مردم خود از نزدیک زندگی میکنیم که کسی بر گوش و چشم ما مسلط نشود. نه اینکه همیشه صحنه را از نگاه فرد دیگری ببینم. نه، من واقعیتهای میدان را، تلخیها و شیرینیهای میدان را، فراز و فرودها را خودم ببینم.
ایشان میفرمایند: «بزرگترین مشکل تو این است. اگر این را رها کنی -» «وَ إِلَّا تَفْعَلْ أُعْلِمْکَ مَا أَغْفَلْتَ مِنْ نَفْسِکَ» – به خدا سوگند اگر همین عارضه را حل کنی، من علی بن ابیطالب همه عیوب تو را به تو یادآوری میکنم و تو را از این صحنه نجات میدهم. این موضوع آنقدر خطرناک است که مولا میفرماید این معاویه که در خباثت بینظیر است، اگر از این عارضه خود را نجات دهد، من میتوانم او را نجات دهم. مانند پزشکی که به بیمار میگوید: «ببین، اگر این یک دانه عادت را کنار بگذاری، من میتوانم تو را درمان کنم. این یک دانه را کنار بگذار.» اینقدر خطرناک است.
و دوباره میگویم: امیرالمؤمنین(ع) با ما بود و با همه ما بود. دوباره این را نگوییم که: «خب، با ترامپ بود، فقط با برخی بود.»